Start with WHY

چون هیچ قانونی وجود نداره که بهم بگه چیکار کن؛

من قراره اینجا کاری که دوست دارم رو انجام بدم

حتی اگر هیچ‌کس به جز من خوشش نیاد

بین هشت میلیارد جمعیت کره زمین یه آدمایی هستن که احساسات و حرفای من باهاشون رزونانس داره

اتفاقن من دنبال همونام

اون آدمایی که هم فرکانسیم و میتونیم همدیگه رو رشد بدیم

 .

PV یه فضای بدون تعریف هستش

یک وجودیتی که داره همزمان با زیستش به تکامل و تجربه میرسه

البته که به نظر من خودش در حد کمال هست، من به عنوان کسی که واسطه جاری شدن کلام هستم در حال تکاملم

در حال رشد و تغییر

اینکه با محدودیت‌های ذهن خودم کنار بیام و خودم رو قضاوت نکنم

 .

من معمولن اینجوریم که یه کاری رو دوست دارم هیچ مشکلی هم باهاش ندارم ولی بخش اورثینکر مغزم میاد شروع میکنه که

اوه خب داری خودتو در معرض قضاوت شدن قرار میدی

داری ناخودآگاهت رو برای بقیه باز میذاری

داری حریم شخصی رو کمرنگ می‌کنی

داری منو از نقطه امنم خارج می‌کنی

اینقدر میشینم در موردش فکر می‌کنم که آخرش می‌رسم به خب که چی

بی معنایی و آخرشم رها سازی

چون خب کاری که معنی نداشته باشه چرا باید انجام بشه

میشه مثل خیلی حرفایی که بی‌دلیل زده میشه و فقط انرژی میگیره

 .

ولی من، خودم،

میدونم که اینا همه فکره

هیچ اهمیتی نداره اگه کسی بخاطر این قطعه متن بخواد منو قضاوت کنه

چون این یه نت از کل نت‌هایی هست که موسیقی منو می‌سازه

اگر قراره بخاطر یک فریم همه چیز بره زیرسوال

پس بذار بره

چون اون موقع حتی قضاوت کردن هم معنایی نداره چون برمبنای آدمی هستش که بودی

حتی همین لحظه که دارم می‌نویسم میدونم که من با آدمی که پاراگراف قبلی رو نوشتم فرق کردم

از درون خودم متوجه میشم چون دارم با خودم شفاف‌تر میشم

اینا رو در وهله اول نمی‌نویسم که کسی بخونه

برای خودمه

اورثینک های ذهنم رو وقتی اینجوری خالی می‌کنم به آرامش و شفافیت بیشتری می‌رسم

بیشتر میتونم ببینم و با خودم حرف بزنم

در مورد چیزیکه حتی با خودمم شاید حرف نزنم

و دقیقاً همین تناقض هستش که منو به جلو میبره

وقتی که تجربه می‌کنی یه چیزی رو دیگه به عقب برنمیگردی

چون تو هرکاری بکنی اون برات اتفاق افتاده

تو ازش رد شدی حالا انتخاب با توعه

همچنان بخوای خودت رو درگیر کنی که کی چه فکری میکنه یا صرفاً انجامش بدی برای خودت

یه جوری انجامش بده که وقتی خودت گیر افتادی و اومدی بهش نگاه کردی دوباره برت گردونه به اصل خودت

اصل خودت اونجایی هستش که از فکر و ترجیحات رها میشی

بودن خودت رو بدون واسطه می‌بینی و می‌پذیری و در آغوش می‌کشی

 .

Pv دقیقاً مثل اسمشه

و همینش قشنگه

انسانی تره

چون چیزیه که جاریه

خام

بدون دستکاری و ادیت

.

برام خیلی لذت بخشه که درس‌هایی که گرفتم یا دارم می‌گیرم رو اینجوری میتونم شیر کنم

اونی که باید ببینه میبینه

اونی که باید متوجه بشه متوجه میشه

من میتونستم برای هرکدوم از پست‌ها و نوشته‌ها ساعت‌ها وقت بذارم و فکر کنم و طراحی‌های عجیب بکنم و آخرشم راضی نشم

ولی نه

من دنبال این نیستم

من دنبال این بودم که این انرژی از درونم بیاد بیرون

بذارم از من رد بشه چون متعلق به بخشی بزرگ‌تر از من و ترس‌هام هست

چون حرفایی که میزنه بزرگ‌تر از وجود کوتاه من هست در این کالبد

یه روزی هست که من وجود نداره ولی این حرفا هست

این فکرا

این بودن

منی که اینقدر با خودم برای هر یه قدم که برمیدارم هزارتا فکر می‌کنم در نهایتش یه جا با خودم صلح کردم

یه جا به خودم سخت نگرفتم و اجازه دادم همینکه هست جاری بشه

و راستش رو بگم

همینش رو دوست دارم

اینکه اینقدر خودم رو آزاد گذاشتم که شبیه یه بچه خط خطی کنم

اینکه اینجوری الان دارم راحت حرفام رو می‌زنم یه شبه هم اتفاق نیافتاد

خود کانسپت PV دو سال هست تو مغزم میچرخه

یه روز ولی رسید که گفتش باید انجام بشه و انجام شد

یه روز رسید مثل امروز که گفت باید نوشته بشه و نوشته شد

+ ( یه روز مثل امروز گفتش که باید پخش بشه و پخشش کن)

 .

اینکه الان دارم می‌نویسم اینا رو خودش خیلیه

به جای اینکه قضاوت کنم بگم بابا این چیه

خودمو با فکرای بقیه قضاوت می‌کردم

با خودم دیدم در حال نبردم

یکی از شخصیت‌هام می‌گفت بابا من خوشم میاد از اینکار

تجربه منه زندگی منه به کسی قرار نیست آسیب بزنه

من دلم میخواد حرفامو بنویسم، بکشم، طرح بزنم، صدای خودم باشه، موزیک خودم باشه

دلم خواست اینکار رو انجام بدم

دلم خواست اینجوری انجام بدم

و تنها چیزیکه بهم شجاعت میده همینه

اینکه تهش هر نقد و حرف و قضاوتی هم که باشه

من یه جواب دارم که به همه این حرفا میارزه

حرف دلم رو گوش دادم که دارم انجام میدم

اگه اینا رو نوشتم حرف دلمه

اگه به خودِ منطقم بود صد سال دیگه هم نمی‌گفتم

بخاطر هزار و یک دلیل فکر بیخودی

ولی خب، حکم دله

وقتی که شب می‌خوابی صبح پا میشی نمیتونی بهش فکر نکنی

وقتی هرکاری کردی

هر کلنجاری رفتی

هر زوری زدی که اینکار رو برات بی‌معنی بشه تا رها کنی و نشد

یعنی از تو بزرگتره

از ایگوی من رد شده که الان به فعلیت رسیده که داره حرف میزنه

خیلی تلاش کردم که انجامش ندم واقعاً

خیلی زیاد

خودم که میدونم چقدر زحمت کشیدم که اهمال کنم که انجام ندم که حواسش رو پرت کنم که اینو نخواد که منو از نقطه امنم بکشه بیرون

ولی خب

با همه اون تلاش‌ها بازم من اینجام

همچنان دارم ادامه میدم و آبروی اون شخصیت درونگرای با اضطراب اجتماعیم رو می‌برم

همین الانم باز داره حرف میزنه بابت هر یه جمله که می‌نویسم تازه همه اینا الان برا خودمه حتی شیر نکردم

حتی قصد هم ندارم کل این متن رو شیر کنم ولی باز هم داره حرف میزنه

+ ( الان ولی بهم گفت بدون ادیت همینو بذار، چون که از اینکار میترسیدم، همین الانکه فکر میکنم به شیر کردنش دستم میلرزه، هیجان زده ام، نفسم ، ضربان قلبم، هنوزم شیر نکردم که دارم مینویسم، ولی، قصد دارم انجام بدم

همین متن رو که ازش میترسم رو شیر میکنم، بدون ادیت حتی مجبورم شیر کنم چون حتی دستیار AI ام الان در دسترس نیست و اوضاع اینترنت و کشورم ایران هم توی این مقطع زمانی دچار آشفتگی هست، ولی خب، کار امروز برای امروزه)

 .

میگه خب حالا اینهمه حرف زدی تهش که چی

آفرین که حرف می‌زنی بیا این مدال

میخوای چیکار کنی

یه پیج زدی حرف بزنی

 .

نه

این بزرگتره

این باعث چیزیکه هستمه

این حرفایی که اینجا زده میشه همه به جونم نشسته که اینجا نوشته

تجربه انسانی من از بودن و فکر کردن و تغییر

تغییر از کسی که تو فکرش زندگی می‌کرد به کسی که واقعاً زندگی می‌کرد

و این برام ارزشش خیلی زیاده

هنوزم می‌ترسم

زمان‌های زیادی از زندگیم رو ترسیدم

ترس از چیزایی که حتی مهم نیست، چه برسه که بخواد پیش بیاد اینقدر محاله

ولی خب یاد گرفتم ترسیدن رو

شاید حتی دیر

ولی یاد گرفتم که ترسیده هم انجامش بدم

ته تهش اونی که میترسه از بی‌معنایی میترسه

 ولی خودم بهش میخوام بگم که چه معنی‌ای بزرگ‌تر از بودن؟

چه معنایی بزرگ‌تر از اینکه تو هستی؟

همین الانکه داره مینویسه داره بازم درونم فکر میکنه ولی خب دیگه رد شدم از این حرفا

مشکلی ندارم اگه کسی فکر کنه داره چرت و پرت میگه

مشکلی ندارم اگه برای بقیه بی معنیه

برای من آسمون این رنگیه

و دقیقاً شجاعت از همین لحظه میاد

لحظه‌ای که انجامش میدم و نمی‌ترسم

و حتی اگه می‌ترسم هم میگم که می‌ترسم

اره می‌ترسم

از خیلی چیزا می‌ترسم

از اینکه نرسه

از اینکه درک نشه

از اینکه بهش توجه نشه

از اینکه دیده نشه

از اینکه تأثیر گذار نباشه

از اینکه خونده نشه

از اینکه سطحی باشه

از اینکه بی‌معنی باشه

از اینکه درست انجامش ندم

از اینکه ارزشش کم بشه

از اینکه انجامش بدمم حتی می‌ترسم

ولی خب

من رد شدم از ترسم

چجوری رد شدم؟

با تک تک همین قدما

با تک تک این جمله‌ها

حرفا

مرورها

چیزیکه یادم می‌رفت رو یادم میاره

و دوست داره اینجوری جاری بشه

هیچ قانونی براش ندارم

هیچ چهارچوبی براش ندارم

هیچ ترجیح و مسیری ندارم

فقط میخوام که این مسیر خودش خودش رو بسازه

زمانش که باشه آداما میان

زمانش که باشه تغییر میکنه

هویت پیدا میکنه

و آره

یه روزی از من هم رد میشه

یه روزی از من هم بزرگ‌تر میشه

 .

همش دنبال این بودم چرا

میخوام چیکار کنم

میخوام چی بگم

اگه کسی ازم بپرسه خب این پیج چیه و چیکار میکنه

اصن چرا انجامش میدی

اصن بخاطر ترسم از این سوالا و جوابشون بود که حتی می‌ترسیدم انجامش بدم

 .

ولی در نهایت جواب خاصی هم ندارم به جز اینکه دوستش دارم

در مورد مفاهیم فکر کردن و صحبت کردن برام جذابه

اینکه هرکسی یه جوری میبینه و بهم وصل میکنه پازلش رو

اینکه هرکسی تئوری خودش رو داره

اینکه همه ما تو یه حسایی مشترکیم

اینکه همه اینا رو بلدیم

و دوستش دارم چون بیس اصلیش رو نوشتنه

من عاشق اینم که بنویسم و از نوشته‌هام حرفامو در بیارم و براساسش موزیک بسازم و ریلز بسازم و طرح بزنم و یا حتی بازم بنویسم همون چیزیکه هست رو بنویسم

اون چیزیکه خودش نوشته میشه نه که من بنویسم

من تلاشی برای گفتن حتی یه کلمه نمی‌کنم

این جریان سیالش رو دوست دارم

 .

و خب یه دلایلی هم ته مها دارم برا خودم

مثلن اینکه دوست دارم با آدمای که مثل منن دوست بشم چون احساس امنیت بیشتری داره تا آدمای رندوم که دنیاتون باهم فرق داره

شاید ما همه یه جا زندگی کنیم ولی الزاماً نه تو یه دنیا

دیگه اینکه آگاهی بهای دانشه

اینو توی بیو اینستا هم نوشتم چون برای خودم اتفاق افتاد

تا وقتی که نمیدونستم که نمیدونستم که نمیدونستم

تازه وقتی دونستم آگاه شدم که یه چیزی هست که نمیدونستم

حالا بعدش فکر کن این مارپیچ چطور میره جلو

دیگه دنبالش رفتم

هرچقدر بیشتر دونستم

بیشتر دونستم که هیچی نمیدونستم

و هرچی بیشتر فهمیدم چی نمیدونستم فهمیدم که چیا رو میدونستم

و این بازی ادامه داره و ادامه داره تا جایی که برسی به خود بودن

خود وجود خارج از هر تعریفی

و خیلیا قبل من بودن و زحمت کشیدن که بخواد این مسیر دانش جاری بشه که به آگاهی برسه و حرفاشون به دل جان من نشسته

خیلی وقتا شاید یه جمله بوده ولی یه تیک تو مغز من روشن کرده

و بوم

بعد اون به عقب نمی‌شد برگردم چون دیگه میدونستم

و این برام جالب بود که اینطوری میتونم به قولی دین خودم رو ادا کنم

شاید یه جمله اینجا چیزی باشه که یکی نیاز داره به شنیدنش

و اون فرد کسی به جز خودم نیستم

منی که الان می‌نویسم با منی که این متن رو میخونه چه فرقی داره

همه ما از یه جا میایم

از یه چیزی حرف می‌زنیم

و چه بهتر که الان برای خودم برای خودم‌های متعددی که تو کالبدهای متعدد قراره باهاش مواجه بشه این حرفا رو بذارم

 .

زکات علم رو باید پرداخت، منم اینجوری

من در مسیرم

به هیچ جایی نرسیدم

جایی هم وجود نداره برای رسیدن

ادعایی هم ندارم که من میدونم

چیزیکه حس می‌کنم درسته رو میگم

چیزیکه دوست دارم رو می‌سازم

شاید حتی یونیک هم نباشه ولی اینکه کالبد من اینطوری اینو ساخته برام باارزش و کافیه

اینکه خودم انجامش دادم کافیه

اینکه با خودم انجامش دادم

 .

همین لحظه که می‌نویسم و میخونم هیچکس به جز من نیست

هیچکس هم شاید براش مهم نباشه

چه فرقی میکنه؟

تنهایی اگزیستانسیال همینه دیگه

تهش که منم با خودم

با خودم تعارف کنم؟

دوست دارم تو تنهایی با خودم اینکار رو کنم

اصن کل این نوشته رو نوشتم که خودم رو فقط راضی کنم که برنامه نریز براش

بذار همونکه هست جاری بشه

ترجیح نذار

استراتژی؟ برندینگ؟ رشد؟ مخاطب؟

بده بره دختر

 بیا با من باش

اون چیزیکه از دلت میاد به دل میشینه

اونی که با چشم دلش ببینه متوجه میشه داری چی میگی از کجا میگی به کی میگی

حالا تو هرچقدر میخوای توضیح بده به آدمی که گوشاش کره

اونکه نمیبینه حتمن وقتش نیست

اگه وقتش باشه دیدنش دست تو نیست

 .

درکل که اینهمه گفتم که تهش بگم برای PV تعریفی ندارم، هرکسی خودش باید تجربه کنه و تعریف خودش رو داشته باشه

برای من اینه

یه فضا که در تعریف نمیگنجه، یه فضا برای اینکه بی‌واسطه خودم رو ببینم

و همینی که هست خوبه

تهش یه چیزی هم میخوام بگم به خودم و اون بخش ترسیده درونم،

من می‌بینمت، می‌فهممت و درکت می‌کنم و میخوام بدونی خیلی دوست دارم و ازت ممنونم که حواست بهم هست و میخوای ازم حفاظت کنی

ولی من قرار نیست از خودم آسیبی ببینم

ازت ممنونم که هستی و خیلی چیزایی که من یادم میره بهشون فکر کنم رو میاری تو ذهنم

ازت ممنونم که انجامش میدی و اجازه دادی که انجامش بدم

ازت ممنونم به این آگاهی رسیدی که بخوای بشناسی ترست رو ولی بازم کاری که میدونی دوستش داری رو انجامش بدی

فارغ از نتیجه

من نتیجه‌ای که از PV می‌خواستم برای خودم رو همین الان به دست آوردم

الباقیش رو دوست دارم برای بقیه خودم‌ها، بقیه آدمایی که خود منن هم مفید باشه

که البته خیالم از اینم راحته چون کار دلی خود فکر کردن بهش هم ارتعاش عشق رو جاری میکنه چه برسه به اینکه انجام هم بشه

از کار بی‌بنیاد بخوام برات بگم

این کار بی‌بنیاد منه

Theorah

1404/11/26

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *